طلای بی‌دولت

معدن، بدون حکمرانی، چگونه از دارایی ملی به ریسک ملی تبدیل می‌شود؟
طلای بی‌دولت
شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۶:۱۱

در شرق ونزوئلا، جایی که طلا باید منبع درآمد و سرمایه‌گذاری باشد، سال‌ها به سوخت اقتصاد زیرزمینی، خشونت و تخریب بدل شده است. ماجرای معادن این کشور یادآور یک حقیقت ساده اما بی‌رحم است: منابع طبیعی در غیاب حکمرانی مؤثر، به‌جای آنکه موتور توسعه باشند، به میدان رقابت باندها، فرسایش نهادها و فرار سرمایه تبدیل می‌شوند.

ماهنامه کارخانه؛ در لاس کریستاس، در اعماق جنگل‌های شرق ونزوئلا، سکوت از جنس آرامش نیست. این سکوت، پس از سال‌ها هیاهوی موتورهای دیزلی، حفاری‌های بی‌وقفه و رفت‌وآمد هزاران جوینده طلا، بیشتر به خلأیی موقت می‌ماند؛ مکثی میان دو دوره از بی‌نظمی. منطقه‌ای که روزگاری فقط یک کانون استخراج بود، به‌تدریج به قلمرو باندهای مسلح، اقتصاد زیرزمینی و رقابت بر سر کنترل ثروت بدل شد. اکنون با عقب‌نشینی نسبی گروه‌های مسلط و ورود بازیگران تازه، یک پرسش قدیمی دوباره مطرح شده است: چرا برخی کشورها با وجود منابع غنی، به‌جای توسعه، گرفتار آشوب می‌شوند؟

پاسخ را باید در خود طلا جست‌وجو نکرد، بلکه در شیوه اداره آن جست. معدن، بر خلاف تصور رایج، صرفاً یک فعالیت صنعتی نیست. معدن در بسیاری از کشورها آزمونی برای ظرفیت دولت است: توانایی صدور مجوزهای شفاف، حفظ امنیت، حمایت از حقوق مالکیت، تنظیم رابطه با جوامع محلی، نظارت بر استانداردهای زیست‌محیطی و جذب سرمایه‌ای که به جای غارت، به تولید بینجامد. هرجا این سازوکارها فرسوده شوند، منابع زیرزمینی به‌سرعت از دارایی ملی به سوخت بحران تبدیل می‌شوند.

ونزوئلا نمونه‌ای گویاست. کشوری که سال‌ها با نفت تعریف می‌شد، امروز در بخش‌هایی از قلمرو معدنی‌اش با نوع دیگری از اقتصاد سیاسی روبه‌رو است؛ اقتصادی که در آن فلز زرد، نه از دل نظم صنعتی، بلکه از مسیر توافق‌های پنهان، کنترل مسلحانه و تجارت غیررسمی بیرون می‌آید. در چنین فضایی، طلا به جای آنکه به خزانه عمومی راه پیدا کند، به جیب شبکه‌هایی می‌رود که میان آن‌ها باندهای جنایتکار، واسطه‌ها، عناصر فاسد و بازیگران فرامرزی دیده می‌شوند. معدن در اینجا نه موتور رشد، بلکه صحنه تقسیم غنیمت است.

ذخایر عظیم، اگر در غیاب حکمرانی رها شوند، نه ثروت می‌آفرینند و نه توسعه؛ فقط شبکه‌های غیررسمی، ناامنی و رقابت بر سر غنیمت را تقویت می‌کنند

همین مسئله، تفاوت تعیین‌کننده میان «منبع» و «ثروت» را روشن می‌کند. منبع چیزی است که در دل زمین وجود دارد؛ ثروت چیزی است که تنها از مسیر نهادهای کارآمد ساخته می‌شود. کشوری ممکن است یکی از بزرگ‌ترین ذخایر جهان را داشته باشد، اما اگر نتواند بر محدوده معدنی خود حاکمیت اعمال کند، سرمایه‌گذاری را قابل پیش‌بینی سازد و سود حاصل را به زنجیره‌ای از ارزش افزوده، اشتغال و زیرساخت تبدیل کند، آنچه در اختیار دارد بیشتر شبیه یک ریسک ملی است تا مزیت ملی. در ونزوئلا، این شکاف سال‌ها عمیق‌تر شده است. افت درآمدهای نفتی، ضعف نهادهای رسمی و فرسایش ظرفیت دولت، به‌تدریج فضا را برای گسترش استخراج غیرقانونی باز کرد. معادنی که می‌توانستند با فناوری، سرمایه و نظارت حرفه‌ای اداره شوند، به میدان فعالیت گروه‌هایی بدل شدند که منطقشان نه بهره‌وری، بلکه کنترل قلمرو بود. نتیجه، الگویی آشناست: تخریب جنگل، آلودگی آب، استثمار نیروی کار، فرار سرمایه، فرسودگی تجهیزات و گسترش ناامنی. در این الگو، معدن اگرچه همچنان طلا تولید می‌کند، اما هم‌زمان سرمایه اجتماعی و ظرفیت حکمرانی را نیز می‌بلعد.

با این همه، جذابیت ذخایر معدنی از بین نرفته است. برعکس، هرچه جهان بیش از پیش به فلزات راهبردی، مواد اولیه صنعتی و دارایی‌های امن نیاز پیدا می‌کند، توجه به مناطقی با ذخایر بکر بیشتر می‌شود. به همین دلیل است که حتی در پرریسک‌ترین محیط‌ها نیز سرمایه‌گذاران، معامله‌گران و شرکت‌های معدنی چشم از فرصت برنمی‌دارند. اما ورود سرمایه به چنین فضاهایی همواره یک دوگانگی در خود دارد: سرمایه به دنبال ثبات است، در حالی که منبع ثروت در دل بی‌ثباتی قرار گرفته است.

در این میان، دولت‌ها اغلب می‌کوشند با اصلاح قانون، کاهش حق‌السهم، اعطای امتیازهای تازه یا دعوت از سرمایه‌گذاران خارجی، دوباره چرخ معدن را به حرکت درآورند. این اقدامات ممکن است ضروری باشند، اما به‌ندرت کافی‌اند. سرمایه‌گذار تنها به ذخیره نگاه نمی‌کند؛ به امنیت مسیر دسترسی، سلامت قرارداد، کیفیت زیرساخت، تخصص نیروی کار و امکان حل اختلاف هم نگاه می‌کند. جایی که تونل‌ها فروریخته، تجهیزات فرسوده، نیروی انسانی کمیاب و حاکمیت ناقص باشد، حتی غنی‌ترین ذخایر هم به پروژه‌ای پرهزینه و شکننده تبدیل می‌شوند.

مشکل بزرگ‌تر اما امنیت است. در صنعت نفت، گاه می‌توان با کنترل دولت مرکزی بر میدان‌ها و خطوط صادرات، نوعی انسجام عملیاتی را حفظ کرد. در معدن، به‌ویژه در مناطق دورافتاده و جنگلی، کنترل بسیار دشوارتر است. محدوده‌های معدنی گسترده‌اند، دسترسی محلی تعیین‌کننده است و شبکه‌های غیررسمی به‌سرعت خود را بازسازی می‌کنند. پاکسازی یک نقطه، الزاماً به معنای حل مسئله نیست؛ اغلب فقط جغرافیای مسئله را تغییر می‌دهد. گروه‌های مسلح، جویندگان غیرقانونی و واسطه‌های قاچاق می‌توانند به نقطه‌ای دیگر بروند و الگو را تکرار کنند. به همین دلیل، امنیت معدن فقط با عملیات نظامی به دست نمی‌آید؛ به حکمرانی مستمر نیاز دارد.

این همان جایی است که داستان ونزوئلا از یک خبر محلی فراتر می‌رود و به درسی جهانی بدل می‌شود. منابع طبیعی، به‌ویژه در عصر رقابت بر سر فلزات و مواد معدنی، به‌تنهایی مزیت نمی‌آفرینند. مزیت واقعی در توانایی اداره آن‌هاست. کشوری که می‌تواند میان استخراج، قانون، محیط‌زیست، جامعه محلی و سرمایه تعادل برقرار کند، از معدن ثروت می‌سازد. کشوری که از این تعادل ناتوان باشد، همان معدن را به منشأ تنش، فساد و نااطمینانی بدل می‌کند.

در نهایت، طلا ذاتاً نه نفرین است و نه نجات. آنچه سرنوشت آن را تعیین می‌کند، کیفیت حکمرانی است. لاس کریستاس فقط یک میدان معدنی نیست؛ یادآوری این واقعیت است که ثروت زیرزمینی، بدون دولت کارآمد، خیلی زود به اقتصاد سایه، خشونت و اتلاف می‌پیوندد. و در جهانی که فلزات هر روز مهم‌تر می‌شوند، این شاید مهم‌ترین درس از همه باشد: آنچه آینده را می‌سازد، فقط آن چیزی نیست که زیر خاک خوابیده، بلکه نهادی است که بالای آن ایستاده است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha