پایگاه خبری تحلیلی ایراسین؛ پنجاهودو درصد از ظرفیت فولادسازی اولیه در کشورهای گروه هفت، اگر همین حالا شاخصهای هزینه و کربن را کنار هم بگذاریم، در محدودهای قرار دارد که ظرف سه تا پنج سال آینده بدون تزریق مستقیم یا غیرمستقیم یارانه، به نقطه زیان ساختاری میرسد. این تنها یک عدد نیست! این همان لحظهای است که مدیر یک کارخانه قدیمی کنار کوره بلند میایستد، گرمای شعله را روی صورتش حس میکند و همزمان میداند هر تن فولادی که از دهانه بیرون میآید، ۱۰۰ تا ۲۰۰ پوند شکاف هزینه با رقیب آسیایی دارد. گرما از بیرون میسوزاند، اما سرما از درون بالا میآید؛ سرمای این آگاهی که مدل اقتصادی در حال ترک خوردن است.
مسأله ساده به نظر میرسد! آیا کشورهای G7 باید فولاد را از سنگآهن، با همان کورههای بلند کلاسیک، تولید کنند یا نه؟ اما پشت این پرسش، یک شکاف عمیقتر پنهان است. سالانه بین ۱۵۱ تا ۱۶۷ میلیون تن قراضه در همین اقتصادهای پیشرفته تولید میشود. نیاز کل آنها حدود ۲۵۰ تا ۲۸۰ میلیون تن است. یعنی ۶۰ تا ۶۵ درصد تقاضا را میتوان فقط با کورههای قوس الکتریکی و ذوب قراضه پاسخ داد. وقتی این عدد را میبینی، انگشتت روی صفحه اکسل مکث میکند. چرا باید برای بخشی از زنجیره که همین حالا مواد اولیهاش در انبارهای شهری و صنعتی انباشته شده، میلیاردها یورو یا پوند هزینه کنیم تا سنگآهن وارد کنیم، کربن بپردازیم و ساختاری را زنده نگه داریم که نفسش به یارانه بند است؟
اما اینجا همان جایی است که احساس و عدد در هم میپیچندر، چون فولاد فقط یک کالا نیست؛ خاطره صنعتی است، اشتغال منطقهای است، سیاست محلی است. وقتی آخرین کورههای بلند بریتانیا در پورت تالبوت و اسکانتورپ خاموش شدند، مسئله فقط تراز مالی نبود، مسئله ضربهای بود که به تصویر «خودکفایی صنعتی» وارد شد. دستهایی که دههها با سنگآهن و مذاب کار کرده بودند، حالا باید به دکمههای یک کوره قوس الکتریکی یا شاید به بستههای بازآموزی فکر کنند. در چنین فضایی، عدد ۵۰۰ میلیون پوند حمایت دولتی دیگر بهصزف یک رقم بودجهای نیست؛ تلاشی برای خرید زمان، برای کنترل شوک است، اما طوفان دادهها بیرحم است.
سیستم تجارت آلایندگی اروپا، بهطور متوسط بین ۱۰۰ تا ۱۷۰ پوند به ازای هر تن فولاد به هزینه تولید کوره بلند اضافه میکند. برق در بسیاری از نقاط اروپا بین ۸۰ تا ۱۲۰ پوند به ازای هر مگاوات ساعت است (تقریباً دو برابر برخی ایالتهای آمریکا)؛ نیروی کار سالانه ۵۰ تا ۷۰ هزار پوند هزینه دارد. حمل سنگآهن و زغالسنگ وارداتی ۱۵ تا ۳۰ پوند در هر تن اضافه میکند. وقتی این اعداد را کنار هم میگذاری، حس میکنی سقف در حال پایین آمدن است. حتی اگر بازار جهانی آرام باشد، حتی اگر تقاضا افت نکند، ساختار هزینه همچون سایهای سنگین بالای سر کورهها ایستاده است.
در این نقطه، ذهن بهطور غریزی به استدلال امنیت ملی پناه میبرد، «برای تانک و زیردریایی به کوره بلند نیاز داریم»؛ جملهای که در جلسات سیاستگذاری با مکثهای جدی ادا میشود، اما وقتی لایهها را کنار میزنی، میبینی کمتر از یک درصد مصرف فولاد به آلیاژهای فوقتخصصی دفاعی مربوط است. آن فولادها در خطوط تخصصی، با ترکیبهای دقیق و فرایندهای جداگانه تولید میشوند، نه در همان کورههای بلندی که تیرآهن ساختمانی بیرون میدهند. اینجا شکاف دوم خودش را نشان میدهد: ما داریم برای ۹۵ درصد فولاد تجاری، سازوکاری را حفظ میکنیم که ارزش استراتژیکش تقریباً صفر است، به بهانه آن یک درصدی که مسیر تولیدش اصلاً متفاوت است.
طوفان وقتی شدیدتر میشود که به رقابت جهانی نگاه میکنید، تولیدکنندگان آسیایی بدون بار سنگین کربن و با هزینه انرژی پایینتر، فولاد را ارزانتر به بازار میرسانند. در آمریکا، تولیدکنندگان مبتنی بر کوره قوس الکتریکی سودآورند، در حالی که کورههای بلند قدیمی با تعرفههای حمایتی نفس میکشند. در اروپا، میلیاردها یورو به شکل تخفیف انرژی یا کمکهای مستقیم تزریق میشود، این تزریقها مثل سرم در رگ بیماری است که میتواند چند سال دیگر زنده بماند، اما بیماری ساختاریاش درمان نشده است.
و در همین میان، یک استثنا مثل نقطهای روشن در تاریکی میدرخشد «ژاپن»، مدل صادراتمحور و ادغام عمیق در زنجیره ارزش آسیای شرقی باعث شده کورههای بلند آن هنوز سودآور باشند.، اما حتی اینجا هم فشار کربن و رقابت جهانی آرام آرام در حال افزایش است، سؤالاصلی برای بقیه کشورهای G7 این است؛ آیا باید خود را با مدل ژاپن مقایسه کنند، یا بپذیرند که ساختار اقتصادی و جغرافیاییشان متفاوت است؟
اگر جای یک سیاستگذار اروپایی باشی، لحظهای چشمها را میبندی و به سه دسته بازار فکر میکنی؛ نخست، فولاد کربنی تجاری؛ همان ۹۵ درصدی که شامل میلگرد، تیرآهن و ورقهای معمولی است. عددها میگویند ارزش استراتژیک آن تقریباً صفر است. حس میگوید بستن این کورهها به معنای پذیرش یک عقبنشینی تاریخی است، اما استراتژی چه میگوید؟ استراتژی میگوید یارانه را قطع کن، اجازه بده واحدهای غیررقابتی خاموش شوند، نیاز را از EAF داخلی و واردات از متحدان تأمین کن، صرفهجویی سالانه ۵۰۰ تا ۸۵۰ میلیون پوند برای هر کشور، میتواند به زیرساختهای انرژی پاک یا آموزش نیروی کار منتقل شود. این یک جابهجایی دردناک است، اما منابع محدودند و هر پوند باید بازدهی داشته باشد.
دسته دوم، محصولات تخت تخصصی است؛ سه تا پنج درصد بازار را تشکیل میدهند (ورقهای بدنه خودرو، فولاد الکتریکی برای موتورهای پیشرفته و توربینها) ، اینجا اگر زنجیره داخلی از بین برود، اکوسیستم خودروسازی ضربه میخورد. در این بخش، استراتژی تغییر میکند؛ حمایت هدفمند و زماندار از پروژههای DRI-EAF با هیدروژن، یعنی پذیرش اینکه هنوز به کیفیت متالورژیکی نزدیک به فولاد اولیه نیاز هست، اما نه با همان شدت کربنی، سرمایهگذاری روی این بخش، مثل قرار دادن سپر در نقطهای حساس است ( نه پوشاندن کل میدان با هزینههای بیپایان) .
دسته سوم، آلیاژهای خاص زیر یک درصد؛ اینجا عدد کوچک است، اما ضربان قلب امنیت صنعتی همینجاست، اگر تولیدکنندگان تخصصی از بین بروند، بازسازی دانش فنی سالها طول میکشد. استراتژی روشن است؛ حمایت مستقیم، شفاف و جدا از بحث کورههای بلند تجاری، سالانه ۵۰ تا ۱۵۰ میلیون پوند برای حفظ ظرفیتهای حیاتی، در مقایسه با میلیاردهایی که برای زنده نگه داشتن ساختارهای غیررقابتی خرج میشود، ناچیز است. اینجا احساس و منطق همسو میشوند؛ چون حفاظت از این قابلیتها، هم عقلانی است و هم از نظر روانی اطمینانبخش است.
اما تصمیمگیری در خلأ رخ نمیدهد! هر کارخانهای که بسته میشود، صدها یا هزاران شغل را تحت تأثیر قرار میدهد، نرخ بیکاری منطقهای ممکن است دو یا سه درصد بالا برود. سیاستمدار محلی با فشاری روبهرو میشود که در نمودارهای کلان دیده نمیشود، بنابراین استراتژی کامل فقط درباره فناوری نیست؛ درباره انتقال است. اگر ۶۰ تا ۶۵ درصد نیاز را میتوان با قراضه تأمین کرد، پس باید زنجیره جمعآوری و تفکیک قراضه را تقویت کرد. باید آموزش نیروی کار برای کار با EAF و فناوریهای دیجیتال جدید تأمین شود. باید بخشی از صرفهجویی ۵۰۰ تا ۸۵۰ میلیون پوندی به صندوقهای انتقال منطقهای اختصاص یابد تا شوک اجتماعی مدیریت شود. بدون این لایه انسانی، حتی بهترین تحلیل اقتصادی هم در عمل شکست میخورد.
در دل طوفان دادهها، یک واقعیت دیگر آرام اما پیوسته رشد میکند «فشار کربنزدایی»، هر تن فولاد کوره بلند میتواند بیش از ۱.۸ تن CO₂ منتشر کند، در حالی که EAF مبتنی بر قراضه، بسته به ترکیب برق، بهمراتب کمتر است. وقتی شرکتهای بزرگ ساختمانی و خودروسازی اهداف کربنی اعلام میکنند، تقاضا به سمت فولاد کمکربن حرکت میکند. اینجا فرصت نهفته است! کشوری که زودتر به سمت EAF و DRI سبز حرکت کند، میتواند در بازار فولاد سبز مزیت رقابتی بسازد. حس اضطراب جای خود را به نوعی هیجان محتاطانه میدهد؛ شاید این عقبنشینی از کورههای بلند، در واقع یک چرخش رو به جلو باشد.
طلوع دوباره دقیقاً همینجاست، وقتی به تصویر کلی نگاه میکنی، میبینی مسئله «حفظ یا حذف فولادسازی اولیه» نیست؛ مسئله تخصیص هوشمند منابع محدود است. اگر ۹۵ درصد بازار ارزش استراتژیک ندارد و میتواند با فناوری کمکربنتر و ارزانتر تأمین شود، چرا باید آن را به نماد غرور صنعتی تبدیل کنیم؟ اگر سه تا پنج درصد بازار برای اکوسیستم صنعتی حیاتی است، چرا حمایت را دقیق و مشروط نکنیم؟ و اگر کمتر از یک درصد برای امنیت ملی تعیینکننده است، چرا آن را شفاف و مستقیم پشتیبانی نکنیم؟
در این چارچوب، تصمیمگیری دیگر شبیه خاموش کردن یک کوره یا روشن نگه داشتن آن نیست؛ شبیه تنظیم دقیق یک سیستم است. باید بپذیریم که منابع عمومی محدودند، که هر یارانه فرصت از دسترفتهای در جای دیگر است. باید شجاعت داشته باشیم بگوییم بعضی از نمادهای صنعتی قرن بیستم، در قرن بیستویکم توجیه ندارند. و در عین حال، باید آن بخشهای کوچک اما حیاتی را با دقتی حتی بیشتر از گذشته محافظت کنیم.
وقتی از اتاق تحلیل بیرون میآیی و دوباره به دادهها نگاه میکنی، دیگر فقط ستونهای هزینه و تولید را نمیبینی. میبینی که ۶۰ تا ۶۵ درصد خودکفایی بالقوه از قراضه، یک فرصت است. میبینی که شکاف ۱۰۰ تا ۲۰۰ پوندی در هر تن، زنگ خطری است که نمیتوان نادیده گرفت. میبینی که کمتر از پنج درصد بازار میتواند با حمایت هدفمند حفظ شود، بدون اینکه ۹۵ درصد دیگر را به بار مالی تبدیل کند. و مهمتر از همه، حس میکنی که بحث از «بقا» به «بازآرایی» تغییر کرده است.
نظر شما